مرضيه محمدزاده

1212

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

بُد پاسدار خون خداوند و كس چون او * پاس حريم عترت خير البشر نداشت لب خشك و كام خشك برون آمد از فرات * ياور به غير خون دل و چشم تر نداشت تا مشك آب را برساند به كودكان * جز سوى خيمه‌گاه به سويى نظر نداشت شد حمله‌ور به دشمن و بهر دفاع دين * جز سينه پيش نيزه و خنجر سپر نداشت رايت به دوش و مشك به دندان دريغ و آه * دستى كه تا ز خويش كند دفع شر نداشت با عشق پاك در ره معشوق جان سپرد * عقل اين چنين گذشت گمان از بشر نداشت سر داد و دست داد و فدا كرد هرچه داشت * از دامن امام زمان دست برنداشت * * * ساقى بزم كربلا : تا بجوشد ز حوض كوثر ، آب * تا بگيرد ز ابر گوهر ، آب تا كه جارى ز چشمه‌ى زمزم * هست در كعبه‌ى منوّر ، آب تا بود برقرار كون و مكان * تا بود در زمين شناور آب « و من الماء كل شىء حىّ » * يافت اين منزلت ز داور ، آب بهر كابين حضرت زهرا * شد مقدّر ز حىّ اكبر آب گرچه جانبخش و جانفزا باشد * تا قيامت بود مكدّر ، آب نقش لب تشنگان كرب و بلا * تا ابد نقش خون زده بر آب وا مصيبت كه دشمن بد كيش * بست بر عترت پيمبر ، آب ساقى بزم كربلا عباس * شد روان تا كند مسخّر ، آب كام عطشان ميان شطّ فرات * خواست تا نوشد آن غضنفر ، آب ياد لعل لبان خشك حسين * ريخت از كف به ديده‌ى تر ، آب مىكشند انتظار ، اهل حرم * تا بيارد براى اصغر ، آب عاقبت از خدنگ زهرآگين * شدش از خون ديده احمر ، آب رفت سقاى تشنه سوى جنان * تا بنوشد ز حوض كوثر آب * * * باز دميد از افق مهر دلاراى دين * بار دگر شد برون ، دست حق از آستين گردش دور قمر شد به محرّم قرين * شور قيامت به پا گشته به روى زمين به هرطرف بنگرى چو دولت فرودين بود به پارايت زاده‌ى حبل المتين زمانه بار دگر فكنده طرح بلا * شد از افق آشكار هلال ماه خدا نشسته گرد الَم به جان اهل ولا * ز قتل آل على به عرصه‌ى كربلا شده سراسر جهان به محنت و غم قرين ز چرخ خيزد خروش بود مكدَّر زمين